دودِ‌مان!


11 اسفند 1396 354 بازدید

دودمان ِآدمی بر باد رفت

آدمی دنبال ِدود افتاد، رفت

دود آمد مثل سُس در زندگی

لابه‌لای سینی سالاد رفت

نشئگی را او به آدم هدیه داد

بعد از اینکه هدیه‌اش را داد، رفت

دود از کُنده به بالا رفته بود

از تن ِکُنده که شد آزاد، رفت

از همان روزی که آمد، شادی از

خانه سودابه و فرزاد، رفت

دود آمد توی چشم اصغر و

صادق و محبوبه و بهزاد رفت

با لباس شیک آمد توی جمع

بعد از اینکه هی به ما پُز داد، رفت

توی پارتی بس که ول می‌گشت او

چند باری با ون ِارشاد رفت!

مثل شاگرد آمد و از اولش

توی جلد حضرت ِاستاد رفت

مثل سیب آمد به آدم وعده داد

آدمی را گول زد، شیاد رفت

این عجوزه وقت «بله» گفتنش

ناگهان از خانه داماد رفت

جای تیشه پاکت سیگار را

تا گرفت از دست او فرهاد، رفت

مادری پک زد به آن افیون و بعد

دود ِآن تا سینه نوزاد رفت

طفلکی بابا که نان تازه را

داد دست بچه معتاد، رفت

دود آمد در گلو غمباد شد

دود آمد در گلو غمباد رفت

ای دریغ از دودمان زندگی

دودمان با دود‌مان بر باد رفت

ناهید نوری

شاعر و طنزپرداز

نظرات کاربران 0 نظر